بنی‌آدم اعضای یک پیکرند           که در آفرینش ز یک گوهرند

پیام‌های جهانی ادبیات فارسی (1)

در سروده‌های سعدی شیرازی

 

بنی‌آدم اعضای یک پیکرند           که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به‌درد آورد روزگار     دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی‌غمی         نشاید که نامت نهند آدمی

 

آدمی را که جانِ معنی نیست / در حقیقت درختِ بی‌ثمر است

از آن زمان که فکندند چرخ را بنیاد / دری نبَست زمانه که دیگری نگشاد

از تواضع بزرگوار شوی / وز تکبر ذلیل و خوار شوی

از هرچه می‌رود سخنِ دوست خوشتر است / پیغامِ آشنا نفسِ روح‌پرور است

افتادم و مصلحت چنین بود/ بی‌بند نگیرد آدمی پند

اگر پیل‌زوری وگر شیرچَنگ / به نزدیکِ من صُلح بهتر که جنگ

اگر خدای پرستی هواپرست مباش / گناه کردنِ پنهان به از عبادتِ فاش

اگر هزار تَعَنُّت کنی و طعنه زنی / من این طریق محبت ز دست نگذارم

آن میوه که از صبر برآمد شِکری بود / مِن‌بعد حکایت نکنم تلخیِ هجران

ای که دستت می‌رسد کاری بکن / پیش از آن کز تو نیاید هیچ‌کار

با مردمِ سهل‌گوی دشوار مگوی / با آن‌که درِ صُلح زند جنگ مَجوی

بارِ درختِ علم نباشد مگر عمل / با علم اگر عمل نکنی شاخِ بی‌بری

برو شادی کن ای یارِ دل‌افروز / غمِ فردا نشاید خورد امروز

بلبلا مژده بهار بیار / خبرِ بد به بوم بازگذار

بند بر پای توقف چه‌کند گر نکند / شرط عشق است بلا دیدن و پای افشردن

به حاجتی که رَوی تازه‌روی و خندان باش / فرونَبندد کارِ گشاده‌پیشانی

به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز / وگرنه سیل چو بگرفت ، سد نشاید بست

بودم جوان که گفت مرا پیرِ اوستاد / فرصت غنیمت است نباید ز دست داد

پس از دشواری آسانی‌ست ناچار / ولیکن آدمی را صبر باید

تا توانی درونِ کس مَخراش/ کاندر این راه خارها باشد

تواضع گرچه محبوب است و فضلِ بی‌کران دارد / نباید کرد با هرکس، که هَیبت را زیان دارد

جز یادِ دوست هرچه کنی عُمر ضایع است / جز سِرِ عشق هرچه بگویی بطالت است

جنگ از طرفِ یار دل‌آزار نباشد / یاری که تحمُّل نکند یار نباشد

جوانمرد و خوش‌خوی و بخشنده باش / چو حق بر تو پاشد، تو بر خَلق پاش

چشمِ رضا بپوشد هر عیب را که دید / چشمِ حَسَد پدید کند عیبِ ناپدید

چشمِ کوته‌نظران بر ورقِ صورتِ خوبان / خط می‌بیند و عارف قلمِ صنعِ خدا را

چه خوش گفت آن مردِ داروفروش / شفا بایدت دارویِ تلخ نوش

چو بِه گشتی طبیب از خود میازار / چراغ از بهرِ تاریکی نگه‌دار

چو نیک و بد به‌سر آید، جهان همان بهتر / که زندگی همه بر طبع شادمانه کند

خنُک آن‌که آسایش مرد و زن / گزیند بر آسایشِ خویشتن

خواهی از دشمنِ نادان که گزندت نرسد / رِفق پیش‌آر و مُدارا و تواضع کن و جود

خواهی که رَستگار شوی راستکار باش / تا عیب‌جوی را نرسد بر تو مدخلی

خوش است درد که باشد امیدِ درمانش/ دراز نیست بیابان که هست پایانش

داروی تربیت از پیرِ طریقت بِسِتان / آدمی را بَتر از علتِ نادانی نیست

در حُکمِ شرع گرچه غَرامت حرام نیست /در عفو لذتی‌ست که در انتقام نیست

دردِ عشق از تندرستی خوشتر است / مُلکِ درویشی ز هستی خوشتر است

دریاب کنون که نعمتت هست به دست / کاین نعمت و مُلک می‌رود دست به دست

دلِ زیردستان نباید شکست / مبادا که روزی شوی زیردست

دل که پاکیزه بود جامه‌ی ناپاک چه باک/ سَر که بی‌مغز بود نغزیِ دَستار چه‌سود؟

دلارامی که داری دل در او بَند/ دگر چشم از همه عالم فروبند

دنیا نیرزد آن‌که پریشان کنی دلی / زنهار بد مکن که نکرده‌ست عاقلی

دو عاشق را به هم خوش‌تر بود روز / دو هیزم را به هم بهتر بود سوز

دیده را فایده آن است که دلبر بیند / ور نبیند چه بود فایده بینایی را ؟

راستی پیشه‌گیر و ایمن باش / که رهاننده‌ی تو بس باشد

راستی موجبِ رضای خداست / کس ندیدم که گم شد از رهِ راست

زینهار از قرینِ بد زنهار / و قنا ربنا عذاب النار

سبک‌بار مردم سبک‌تر روند / حق این است و صاحبدلان بشنوند

سرای آخرت آبادکن به حُسنِ عمل / که اعتمادِ بقا را نشاید این بنیاد

سعدی بشوی لوحِ دل از نقشِ غیرِ او / علمی که رَه به حق ننماید ضَلالت است

سعدی جفا نبرده چه دانی تو قدرِ یار / تحصیلِ کامِ دل به تکاپوی خوش‌تر است

سعدیا دارویِ تلخ از دستِ دوست / بِه که شیرینی ز دستِ دیگری

سعدیا عمر عزیز است به غفلت مگذار /وقتِ فرصت نشود فوت مگر نادان را

سعدیا گرچه سخن‌دان و مَصالِح‌گویی / به عمل کار بَرآید، به سخندانی نیست

سعدیا مردِ نکونام نمیرد هرگز / مُرده آن‌ست که نامش به نکویی نبَرند

سکونی به دست آر ای بی‌ثبات / که بر سنگِ غلطان نروید نبات

شبِ فراق نمی‌باید از فلک نالید / که روزهای سپید است در شبانِ سیاه

شکم بندِ دست است و زنجیرِ پای / شکم‌بنده کمتر پَرستد خدای

صد مشعله افروخته گردد به چراغی / این نور تو داری و دگر مُقتبسانند

صورتِ زیبای ظاهر هیچ نیست / ای برادر سیرتِ زیبا بیار

طریقت بجز خدمت خلق نیست / به تسبیح و سجاده و دلق نیست

عشق آدمیَّت است، گر این ذوق در تو نیست / هم‌شرکتی به خوردن و خفتن دَواب را

عقل و دولت قرینِ یکدیگرند / هرکه را عقل نیست دولت نیست

علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد / دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست

علم چندان که بیشتر خوانی / چون عمل در تو نیست نادانی

علم دل را به جای جان باشد / سرِ بی‌علم بدگمان باشد

فَراغِ دلت هست و نیرویِ تن / چو میدان فراخ است گویی بزن

قیمتِ عشق نداند، قدمِ صدق ندارد / سست‌عهدی که تحمُّل نکند بارِ جفا را

کسی بهشت نگوید به بوستان مانَد / کدام باغ به دیدارِ دوستان ماند

کسی گفت و پنداشتم طَیبَت است / که دزدی به‌سامان‌تر از غیبت است

کنجِ صبر اختیارِ لقمان است / هرکه را صبر نیست حکمت نیست

که گفت بر رُخِ زیبا نظر خطا باشد / خطا بوَد که نبینند رویِ زیبا را

گدا گر تواضع کند خویِ اوست / تواضع ز گردن‌فرازان نکوست

گر بگویم که مرا حالِ پریشانی نیست / رنگِ رخساره خبر می‌دهد از سِرِ ضمیر

گر در طلبت رنجی ما را برسد شاید / چون قصدِ حرَم باشد سهل است بیابان‌ها

گر مُخَیّر بکنندم به قیامت که چه خواهی / دوست ما را و همه نعمتِ فردوس شما را

گر من از خار بترسم نبَرم دامنِ گُل / کام در کام نهنگ است، بباید طلبید

گر هنری داری و هفتاد عیب / دوست نبیند بجز آن یک هنر

گلِ بی‌خار میسّر نشود در بُستان / گلِ بی‌خارِ جهان مَردمِ نیکوسیَرند

گنج خواهی در طلب رنجی ببر / خرمنی می‌بایدت تُخمی بکار

گوش کن پند ای پسر وَز بهرِ دنیا غم مخور / بر سرِ اولادِ آدم هرچه آید بگذرد

ما را ز برای دیدنش باید چشم / گر دوست نبینی به چه‌کار آید چشم؟

ما همانیم که بودیم و محبت باقی‌ست / تَرکِ صحبت نکند دل که به مِهر آکندند

محلِ قابل و آن‌گه نصیحتِ قائل /چو گوشِ هوش نباشد چه‌سود حُسنِ مَقال

مزن بی‌تأمل به گفتار دَم / نکو گوی، گر دیر گویی چه‌غم!

مقدارِ یارِ هم‌نفَس چون من نداند هیچکس / ماهی که در آب اوفتد قیمت بداند آب را

مکن بد که بینی بد از یارِ نیک / نروید ز تخمِ بدی بارِ نیک

منشین ترش از گردشِ ایام که صبر/ تلخ است ولیکن بَرِ شیرین دارد

نشنیدی حدیثِ خواجه‌ی بلخ؟ / مرگ بهتر که زندگانیِ تلخ

نصیحت نیکبختان گوش گیرند / حکیمان پندِ درویشان پذیرند

نگاه‌دار زبان تا به دوزخَت نبُرد / که از زبان بدتر اندر جهان زیانی نیست

نگهدار فرصت که عالم دَمی‌ست / دَمی پیشِ دانا به از عالمی‌ست

نه در هر سخن بحث‌کردن رواست / خطا بر بزرگان گرفتن خطاست

هرکسی آن کند کز او آید / بد ز بدگوهران پَدید آید

هرکسی را نتوان گفت که صاحب‌نظر است / عشق‌بازی دگر و نفس‌پرستی دگر است

هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی / از این طرف که منم همچنان صفایی هست

همه حمالِ عیبِ خویشتنید طعنه بر عیبِ دیگران مزنید

همیشه به نرمی تو تن دَر مَده به موقع برافکن بر اَبرو گره

هنوز با همه دَردم امیدِ درمان است / که آخَری بود آخِر شبانِ یلدا را

وصف تو را گر کنند ور نکنند اهل فضل / حاجت مَشّاطه نیست رویِ دلارام را

یا مکن با پیل‌بانان دوستی / یا بناکن خانه‌ای در خوردِ پیل

یارا بهشت صحبتِ یارانِ همدم است / دیدار یارِ نامتناسب جهنم است

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده